پایگاه اطلاع رسانی انجمن مددکاران اجتماعی ایران

به مناسبت سالروز شهادت یک مددکار اجتماعی

معرفت از پاچنار تا پنجوین

نام: عباس محمد ورامینی
تولد:۵ بهمن ۱۳۳۳،تهران
دانشجوی رشته مددکاری اجتماعی
شهادت :۲۸ آبان ۱۳۶۲
عملیات والفجر۴

شهید بزرگوار عباس محمد ورامینی پنجم بهمن ماه ۱۳۳۳درخیابان خیام ، محله پاچنار تهران متولد شد. درسال ۱۳۵۰ دیپلم گرفت وبه خدمت سربازی رفت وپس ازخدمت ، در رشته مددکاری اجتماعی دانشگاه پذیرفته شد.

ایشان در دوران انقلاب شرکت موثری در تظاهرات داشت و عضو کمیته استقبال از امام در سال ۱۳۵۷بود.وی با تشکیل گروه دانشجویان پیرو خط امام در تسخیر لانه جاسوسی شرکت فعال داشت.
وی مسئول آموزش نظامی دانشجویان پیروخط امام در لانه جاسوسی بود حاصل ازدواج شهید گران قدر با یکی از  دانشجویان خواهر پیرو خط امام در سال۱۳۶۰ دو فرزند پسر به نام های میثم ومحمد حسین بود در تاریخ ۲۸ آبان ماه ۱۳۶۲ پس از رشادت های فراوان در مرحله سوم عملیات والفجر۴ در ارتفاعات پنجوین، بر اثر اصابت خمپاره بعثیان مزدور به درجه رفیع شهادت نائل می گردد.تربت شهید در بهشت زهرا قطعه ۲۴ ردیف ۷۶ شماره ۲۵ در کنار شهدای دیگر می باشد.

شهید بزرگوار در مسئولیت های بزرگی در زمان خود نقش آفرینی کرد.از آموزش های نظامی و تاکتیکی به بسیجیان و رزمندگان تا فرماندهی ستاد لشکر ۲۷ محمد رسول الله در سال ۶۲ وشرکت در عملیات والفجر۴ از خدمات ارزشمند شهید ورامینی به دفاع مقدس بود.مرام ومعرفت را از پاچنار تا پنجوین همراه داشت. هیچ وقت رنج شبانه مادرو دست های ترک خورده پدر را فراموش نکرد همین معرفت بود که با همه ی پست ها و مقام های پی در پی می توانست معرف حاج عباس دوست داشتنی خط مقدم باشد.حاجی اسمی بود که اگر نشناسی اشی فکرمی کنی باید ۵۰_۶۰ سالی داشته  اما نه ، او در لحظه شهادت تنها ۲۹ سال داشت. اما با زیارت خانه خدا و یک دنیا تجربه و ایمان واراده ،حاج عباس بود وعلمدار دشت عباس.

شهید شهادت را نعمتی بزرگ از سوی پروردگار می داند و با اشتیاق به جهاد می رود. لذا حاج عباس محمد ورامینی لحظه شماری می کرد تا این لیاقت را به دست آورد.او در گوشه ای از وصیت خود همراه با قدردانی و دست بوسی از مادر بزرگوارش می نویسد:
« مادر من به جبهه می روم تا شاید خدا مرا ببخشد آنقدر باید در آفتاب های سوزان در زیر رگبارهای مسلسل ها ی کفاربدوم تا آن گوشت هایی را که از غفلت بر بدنم روئیده آب شود . در این لحظه به این فکر می کنم که اگر قرار باشد برای پیوستن به ابدیت در بستری ساده و آرام جان بدهیم چقدر دردآور می باشد. چرا در مواقعی که می توانستم شهادت را نصیب خود کنم نفس بر من غلبه کرده و این نعمت متعالی را از من ربوده است وباز می بینم هنوز به آن اخلاص که باید، نرسیده بودم تا لیاقت آن را پیدا کنم که خدا بزرگترین نعمت ها یعنی شهادت را نصیبم نماید. بعد در برابر خدا شرمنده می شوم و قبول می کنم که شهادت لیاقت می خواهد وبه خاطر همین همیشه مانند انسان های سرگردان به این طرف و آن طرف می زدم،تا شاید بتوانم به آن اخلاص که می خواهم برسم. (امروز) فقط یک آرزو در وجودم موج می زند وآن عشق به شهادت است. »

عباس زمان دانشجویی و در اوج مبارزات انقلابی به گروه علم الهدی ودانشجویان پیرو خط امام پیوست ومنش امام خمینی (ره) را برای خدمت به خلق و جامعه خود برگزید. از آن جایی که دانشجوی مددکاری اجتماعی بود ، دغدغه ای جز رفع مشکلات مردم و هموطنانش نداشت . ازحاج عباس دو پسر به یادگار مانده است . که هر دو ازنخبگان جامعه ی علمی کشور هستند . میثم پسر بزرگتر آنها چهره ای در خاطرات کودکی از پدر به یاد دارد و محمد حسین یادگاری هایش را.

او تمام سعی خود را کرد که درطول زندگی معنوی خود رضایت خلق خدا را به دست اورد وقطعا دربهشت ابدی ، رضایت حق تعالی را . و برای رضایت حق ، پیشانی اش همیشه سجده گاه عشق در برابر معبود بود همان پیشانی ای که در ارتفاعات پنجوین مهر رضایت نامه حق تعالی را دریافت کرد. آری اکنون او لیاقتی که آرزو داشت را به دست آوره بود. فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص)، با فریادهای یا مهدی (عج) به دیار حق شتافت.

شاید امروز اگر من و میثم و محمدحسین و فرزندان انقلاب از شهدا بپرسیم که برای چه رفته اند بهترین پاسخ نامه حاج عباس به فرزندش میثم باشد:
میثم جان! بابا رفت به صحرای کربلای ایران، خوزستان داغ، تا شاید درد حسین (ع) را با تمام گوشت و پوست خود حس نماید. بابا رفت تا شاید بوی خون حسین (ع) به مشامش برسد، بابا رفت تا شاید بتواند بر رگ بریده حسین (ع) بوسه بزند، بابا رفت تا شاید بتواند با خون ناقابلش راه کربلا را برای تمام دلهایی که هوای کربلا دارد باز کند، بابا رفت… شاید دیگر برود و پهلوی تو نباشد اما این را بدان همه چیز ناپایدار است چه برای تو و چه برای من، تنها چیزی که باقی می ماند و قابل اتکا است خداست. میثم جان! سال گذشته در چنین روزی ساعت ۴ صبح به دنیا آمدی چه بسا که در چنین روزی که روز به دنیا آمدن توست بابا پهلویت نباشد اما هیچ عیبی ندارد، خدای بابا، تو را دوست دارد پس ناراحت نباش و همیشه به خدا فکر کن تا دلت آرام باشد. پس بابا رفت، خداحافظ…
از فصلنامه تخصصی، تحلیلی روایت مقاوت، ویژه نامه زاورین مناطق عملیاتی دفاع مقدس جنوب و غرب کشور (۱۳۸۹ -۹۰)

به کوشش: ام البنین زارع

۰

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.