پایگاه اطلاع رسانی انجمن مددکاران اجتماعی ایران

رییس پیشین کانون اصلاح و تربیت:چند باکس سیگارخریدم و گفتم هرچه می خواهید بکشید

خیلی وقت ها مدیر ها آمده اند و رفته اند و در حد یک اسم در سابقه ی اداری یک سازمان باقی مانده اند. بعضی وقت ها ، مدیرها آمده اند و نرفته اند. از خاطر آدم هایی که روزگاری در کنارشان بوده اند ، نرفته اند.

مریم نوابی نژاد :از خاطر دیوارها ، پنجره ها و ساعت ها و ثانیه هایی که برای تغییرشان آمده بودند. گفتگو با مقاره عابد را دوست داشتم چون پر از کشف و شهود ساده ی یک انسان برای بهتر کردن محیطی به نام زندان کودکان یا کانون اصلاح و تربیت بود. پر از لمس زندگی و حرکت و تنوع پشت دیوارهای یک زندان.
رییس زندانی که هنوز اسم کوچک زندانیانش را با حسرت می برد و آنقدر در آن دوران ، تاثیر گذار بوده که بعد از هفت سالی که از دوران مدیریتش گذشته ، بخواهیم با او در کافه خبر گفتگو کنیم تا تجربه هایش را که در عین سادگی ، عمیق و باورنکردنی اند بشنویم و یاد بگیریم. رییس زندانی که برای نوجوان های کانون اصلاح و تربیت در سال های ۷۷ تا ۸۵ یک دوست فراموش نشدنی است:

تئاتر درزندان ! این شاید پر رنگ ترین بحث زندگی شما باشد؟ چرا تئاتر؟ چرا زندان؟
در بخش فرهنگی زندان کار می کردم. به واسطه ی یکی از دوستان زندانی ام که معتاد بود و کارهای تئاتری زیادی انجام داده بود با تئاتر آشنا شدم. تا آنموقع کسی در زندان ها تئاتر کار نکرده بود. شاید جزو معدود آدم هایی بودم که به معجزه ی تئاتر برای درمان روح و روان شان پی برده بودم.یعنی مثل شکسپیر به این نتیجه رسیده بودم که صحنه ی تئاتر به پهنای عرصه ی زندگیست درمانگری اش را لمس کرده بودم.

مسئولیت پذیری در یک کار گروهی از آنها ، آدم دیگری می سازد و این بار آن ها هستند که روی صحنه قرار می گیرند و توسط بقیه تشویق می شوندو احساس غرور می کنند . فهمیدم تئاتر می تواند در کنار نقش فرهنگی اش ، درمانگر باشد و به شخص اجازه ی برون ریزی می دهد تا تخلیه شود.من این را با پوست و گوشت و استخوانم لمس کردم و از سال ۱۳۶۱ باور درونی ام شد. در اداره ی زندان های اصفهان با نوجوان های بزهکار، تئاتر کار می کردم. به واسطه ی تغییرتحولاتی که در سازمان به وجود آمد ، به کانون اصلاح و تربیت منتقل شدم و شدم مدیر کانون.

برایمان از تاثیر تئاتریک مثال بزنید ؟
من با نوجوانی کار کردم که هیچکس در زندان نمی توانست او را تحمل کند.مدتی که در انفرادی بود بیشتر از مدتی بود که در بند بود. بارها خودزنی کرده بود و همه اعتقاد داشتند این آدم نیست. ولی من باور داشتم که آدم است به شرط این که بدانیم چه امکانی برای پرورشش داریم و بعد این امکان را در اختیارش بگذاریم.این نوجوان تخلیه می شد وقتی آخر تئاتر می گفت همه همدیگر را می بینند ولی سایه های ما…معلوم نیست کی به کی تعلق دارد یا چه چیزی حقیقت دارد. من به آن بدی ها هم که می گویند نیستم گریه می کنم می خندم آدمم خدایا من به دست هایت بوسه می زنم.

این دیالوگ را آخر صحنه ای نوشتم که خود بچه ها تئاترش را ساختند . من فقط چیدمانش را درست کردم که در تالار مولوی دانشگاه تهران بسیار مورد استقبال قرار گرفت و حتی در جشنواره شرکت کرد. و آن نوجوان در آن نمایش حل شد و به یک خودشناسی و باوری رسید که تمام آن کارها را کنار گذاشت. کسی که زندان را به هم می ریخت چمباتمه می زد کنار صحنه ی تمرین تئاتر و از ته دل می خواست که یک جمله بیشتر بگوید و بعد هم تا سال های سال بعد از آزادی اش با من ارتباط داشت و نمی خواست این ارتباط نباشد.

موضوع آن تئاتر چه بود؟ اصلا چرا پاگیر زندان شدید؟

آن تئاتر، قصه ی خود بچه ها بود.داستان بچه هایی که دلشان می خواست از دالان تنگ و تاریک فقر بگذرند. در حقیقت فقر، چیز خوبی نیست. برای عبور خوب است ولی برای ماندن خوب نیست.راستش ۱۴ سال پیش ،وقتی آمدم کانون اصلاح و تربیت تهران خیلی ناراحت بودم. من داور بعضی از جشنواره های تئاتر بودم و حدود بیست و چند تا کار رسمی خوب در کارنامه ی تئاتر برای خودم دارم. قرار بود بیایم و در همین زمینه های فرهنگی کار کنم مثلا بشوم رییس فرهنگسرای خاورانی جایی و یک دفعه از کانون سر درآوردم. خیلی سختم بود با گریه می آمدم سرکار و با گریه هم به خانه برمی گشتم.ولی سوال آن روزهایم این بود که برای این بچه ها چه می شود کرد؟ بچه ها را خوب می فهمیدم و خوب درک می کردم ولی تنها هم بودم. از این که تمام مسئولیت آن بچه ها را قبول کنم می ترسیدم.چرا که شرایط سنی خاصی دارند. معلق هستند و به چیزی وابستگی ندارند پس حرف هیچکس را گوش نمی کند.هیچ چیز برایش مهم نیست. ملاقات ندارد؟ خوب نداشته باشد. قرار است کتک بخورد؟ خب بخورد. اما خیلی خوب آن ها را می فهمیدم .

در زندان اصفهان که بودم ، قبول کردم بند نوجوان ها را مدیریت کنم به شرطی که فقط من تصمیم بگیرم. .به آن ها سطل های رنگ دادم و گفتم اتاق تان را هر رنگی دلتان می خواهد بزنید.یک نقاش هم بالای سرشان گذاشتم.بچه ها با ویژگی شخصی شان اتاق هایشان را انتخاب کردند. می گفتم ملاقات تلفنی معنی ندارد. پدر و مادر می آمدند و در کنار هم با یکدیگر ملاقات می کردند. سیگارچیزی بود که دنبالش بودند. منم چند باکس خریدم وگذاشتم و گفتم هرچه می خواهید بکشید. اما بعد از گذشتن یک پروسه ی ۶ تا ۹ ماهه، بچه ها راحت تر شدند و دیگر آن حرص و ولع را نسبت به سیگار نداشتند که به خاطرش با آدم های بزرگ تر خلاف تر از خودشان ، ارتباط برقرار کنند . دیگر اگر شخص تازه ای وارد بندشان می شد ، تمکین می کردند و دیگر آن بندی که خیلی بد بود شد یکی از بهترین بند های آنجا، کار تئاتر هم انجام می دادم و بعد همین سابقه ، دلیل انتخاب من به عنوان رییس کانون شد.

فرق مدیر بخش بودن در زندان اصفهان چه تفاوت هایی با مدیریت کانون داشت؟

در اصفهان فقط یک بخش بود و دیگر فکر آب و نان و غذا و کارهای اجرایی نبودم . وقتی به تهران آمدم ، دامنه ی نگاهم بالاتر رفت.آن قدر که بعد از سال ها کار کردن در کانون ، رفتم سراغ قوانین. سال ۷۷ بود که جایگزین های مجازات حبس ایران تصویب شد و از آدم های موثر درشکل گیری قوانین جدید مجازات اطفال ، یکی قاضی مظفری بود و یکی من بودم البته هنوزهم خیلی کار دارد.

روزهای اولی که رفته بودم با پدیده ای عجیب روبرو شدم. خودزنی ۱۰ تا ۱۵ نفر در همان روز.شیشه ها را از قصد می شکستند. یادم هست پنجره های زندان را طوری طراحی کرده بودند که شیشه هایش کوچک باشد تا اگر شکست هزینه ی کمتری بردارد.

بعضی هایشان آنقدر خودشان را شدید زدند که روده هایشان بیرون ریخت و به حال مرگ افتادند.جو آنجا همیشه همین جوری بود. منتها چون من تازه رفته بودم نمی دانستند چه چیزی در انتظارشان است و مقاومت شان بیشتر شده بود.خود کارمندها هم موثر بودند. روزی که من رفتم حدود ۱۲۰ سرباز آنجا بود و ۳۵ تا کارمند. ۳۱۰ تا هم بزهکار داشت که روزی که از زندان می رفتم این آمار به ۲۱۰ نفر رسید.

اولین کاری که کردیم درها را باز کردیم. در مدت ۷ سال مدیریت من ، حدود ۸۰ کشور از داخل کانون بازدید کردند که بعدش هر جا می رفتیم سوربون یا لندن یا آفریقای جنوبی بازخوردهای خوبی می گرفتیم که خاطره ی دیدارشان را از کانون اصلاح و تربیت ایران با دقت و ریزه کاری تعریف می کردند.

 

کانون اصلاح و تربیت

کانون اصلاح و تربیت

در آن سردرگمی ، چطور به جواب رسیدید؟

من در عالم هنر بودم و کمی هم خلاقانه به موضوع نگاه می کردم . درعین حال که وقتی از طرف یونیسف به اطریش رفتم خیلی چیزها از مرکز کودکان معارض با قانون آن ها یاد گرفتم. در عین حال که خودم می خواستم ایده های جدید را تجربه کنم.هیچوقت اهل کنار آمدن با وضعیت موجود نبودم. مثلا وقتی نوجوانی را به کارگاه حرفه آموزی می فرستادیم مربی اش را اذیت می کرد، تمام وسیله ها را از بین می برد یا با آن ها خودزنی می کرد.

دائم با مشکلات روبرو بودیم. فکر کردم من چه مشکلی دارم که بچه ها این همه با من در گیرند؟ نوجوان از جای دیگری دلش پر بود اما تمام خشونت و خصومتش را در کانون خالی می کرد. شیر های آب را از بین می برد. اگر حمام این ها ۱۰ تا دوش داشت ، فقط از یکی آب می آمد و بقیه خراب.

اول فضای کانون را عوض کردم. فضای سبز خوبی درست کردیم.نرده های دور فضای سبز را بریدیم. رنگ های کنتراستی که آنجا بود را هارمونی کردیم. اگر ساختمانی جلوی ساختمان دیگری بود و دید را محدود می کرد، خرابش کردیم.ورزشگاه را کف پوش کردیم.

خوابگاه ها را تمیز کردیم. آب گرم و سرد گذاشتیم و سرویس های بهداشتی راعوض کردیم.بچه ها المک ها را می کندند . اما من ۱۰۰۰ تا المک خریدم تا می کندند دوباره نصب می کردیم. بچه های تازه واردی که می آمدند لمس می کردند که اینجا یک نظمی وجود دارد. کودکان بالای ۱۵ سال را از زیر ۱۵ سال جدا کردیم. به جایی رسیدیم که تعداد کارمندها رسید به ۱۲۰ تا وسربازان مان شدند ۱۸ تا.

یعنی کاملا بخش روانشناسی و مددکاری اجتماعی بالا آمد و بخش انتظامی کمرنگ شد. بعضا بچه هایی بودند که فرار می کردند . ما می رفتیم دادگاه جواب می دادیم. چون باور داشتمکارهایی که انجام دادیم هزینه دارد و این فرارها هزینه ی همان اعتماد سازی است.

در دوران شما ، فراری صورت گرفت که هیچوقت برنگردد؟
در طول مدتی که آنجا بودم دو تا قتلی از کانون فرار کرد. البته خیلی ها فرار می کردند و برمی گشتند ولی این دوتا کاملا فرار کردند. هر بار هم مرا احضار می کردند و من چون حقوق خوانده بودم بلد بودم از خودم دفاع کنم و هیچوقت به خاطر این قضایا من توبیخ نشدم.

فشار و محاکمه که بود مثلا سوء مدیریت داری اصلا پول گرفتی فراریش دادی و من قانع شان می کردم که من از بچه ای که به خاطر ۱۰۰ هزار تومان دزدی کرده ، می توانم پول گرفته باشم؟ یک کارهایی هم بلد بودم . مثلا وقتی پرونده ای مختومه می شد قاضی دیگری نمی توانست روی آن حکم صادر کند. من کارهایی می کردم که پرونده مختومه بشود و اعلام برائت بشودو قاضی دیگری نتواند روی آن حکم بدهد.

یعنی شما در هر حالتی به نوجوان های معارض با قانون ، حق می دادید؟
این بچه ها پاک و نجیب نبودند اما اول کارشان بود و خیلی عوامل اجتماعی و خانوادگی در بزهکار شدن شان دخیل بود . هنوزاز بحران بلوغ جدا نشده بودند و دارای هویت نشده بودند که بخواهیم آن ها را بزهکار حرفه ای بنامیم. روزهای اولی که به کانون رفته بودم بچه ای داشتیم که به خاطر دزدیدن دو تا مرغ به زندان افتاده بود.یا یکی بود اهل خلخال که یک مرغ و دوتا مرغابی و چهل هزارتومان پول.

ازش پرسیدم حالا حیوان ها به کنار …برای چی پول برداشتی؟ گفت به نظرت این حیوانات دانه نمی خواهند؟ جایی در جنگل درست کرده بود تا این ها را پرورش بدهد. خب ببینید با چه قصد و نیتی این کار را کرده؟ بی انصافیست اگر اسمش را سارق بگذاریم. ما باید در مراکز اصلاح و تربیت فقط هدفمان بازگرداندن بچه ها به جامعه باشد. نه به این خاطر که آدم های خیلی پاک و مطهری بشوند …نه! همین که به جامعه برگردند و زندگی طبیعی شان را سر بگیرند.

ارتباط تان با بچه ها را دقیق تر تعریف کنید.
در تمام بازدیدها ی خارجی که داشتیم ارتباط پرسنل با بچه ها خیلی مورد توجه شان بود.همه یکدیگر را به اسم کوچک صدا می کردند.وقتی هیاتی می آمد بچه ها می دویدند جلو و دست می دادند. برایشان مهم بود که وقتی بچه ها ما را می دیدند می خندیدند و دست می دادند.

خیلی آنها را تحت تاثیر قرار می داد. یادم هست رییس امنیت زندان های سوئد ، در نشست پایانی دیدارمان گفت ما از شما به لحاظ نگهداری و امکانات جلوتریم.ولی شما چیزی دارید که من خیلی حسرتش را می خورم و آن نوع ارتباط شماست.می گفتند همین که در فضای سبز محوطه گل دارید یعنی با بچه ها خوب برخورد می شود اگر غیر از این بود بچه ها گل ها را می کندند.

محبت از یاد رفته را چطور به خاطرشان می آوردید؟
بیشتر از ۷۰ نهاد غیر دولتی در کانون فعال بود. مادر پیری که برای آموزش بچه ها به زندان می آمد با خودش محبت می آورد . شاید در حد چهار ساندویچ کوچک به چهار تا بچه که به آن ها درس می داد. مهم درس نبود مهم ارتباط بود.حتی روانپزشکامون خانم بودند. ما می خواستیم فضا را تلطیف کنیم. سیم های اضافه را حذف کردیم. فضاهای اضافه را کم کردیم. رنگ خوابگاه ها را عوض کردیم. به جای درهای آهنی سرویس ها ، درهای آلومینیومی گذاشتیم. در کانون را برداشتیم که مثل در زندان بود. در مشبک گذاشتیم. بچه ها بیرون را می دیدند.

بیرون بچه ها را.حتی تابلوی فلزی زندان را برداشتیم و به جایش تابلوی سفالی گذاشتیم. کارگاه سفال ساختیم تا بچه هایی که هستند و تازه واردها از راه بروند و با این گل ها حجم بسازند و بیشترشان هم روی ظرفی که ساخته بودند ، اسم مادر را حک می کردند. شورای شهر انتخاب کردیم تا تمرین دموکراسی بکنند . تمرین انتخاب کردن و انتخاب شدن.اوایل که رفته بودم آمار خودزنی ۱۹۷ نوجوان در سال بود اما این اواخر آمارشان به کمتر از ۱۰ نفر در سال رسیده بود که آن ها هم انصافا بیمار بودند. جامعه هم همین طور است . من همه جا را مثل کانون می بینم. معتقدم اگر محیط دانشگاه ، محیط نرم و آهسته و علمی بشود ، بیشتر مشکلات حل می شود.

در ارتباط با تغییر قوانین مجازات ، چه سختی هایی کشیدید؟
ما مجازات ها را تغییر دادیم . همان سال ۷۷ چقدر به ما انگ زدند و ما را زیر سوال بردند که یعنی چه که یک دختر بزهکار برود از بچه های عقب مانده ذهنی مراقبت کند؟ الان در فصل دهم قانون مجازات اسلامی تازه تصویب شده .

من الان نگرانم و می گویم این مقاومت ۱۴ ساله درست نیست چون دیر است . شاید الان راهکارهای دیگری لارم باشد.باید برای کودکان دادگاه ویژه ، پلیس ویژه داشته باشیم و مراکز نگهداری ویژه و در نهایت قوانین ویژه داشته باشیم.قانون مجازات اسلامی خوب است ویک گام به جلو است ولی هم دیر است و هم این قوانین جرح شده. من ۱۲ سال روی قوانین کودکان کار کردم .

آن قدر ساده می شود معضلات را حل کرد که آن را نمی بینیم و خودمان در آن گم می شویم. به نظر من با نوجوانان خیلی راحت می شود کار کرد. مثلا موقعی که من رییس زندان شدم ، کانونی برای دختران وجود نداشت و در زندان اوین نگهداری می شدند و بعد قرار شد این ها به مرکز ما انتقال پیدا کنند که مستلزم ساخت ساختمان دیگری بود که خودش تغییر خیلی بزرگی در سیستم نگهداری از نوجوانان معارض با قانون بود.

در عین حال که روی قوانین هم کار کردیم. روی ذهن قضاتی که فکر می کردند هر چقدر مجازات بیشتر بشود ، اصلاح و تربیت هم بیشتر می شود. مضحکه کردن ما وقتی از جایگزین کردن قوانین مجازات حرف می زدیم از بین رفت و شد قانون. این ها عمده کارهایی بود که انجام شد.

روزی که از کانون برای همیشه رفتید، خاطرتان هست؟
مراسم تودیع من در کانون اصلاح و تربیت بیشتر شبیه مراسم ختم بود. از پرسنل تا نوجوان های معارض و خودم همه گریه می کردیم. بچه ها خیلی به من وابسته شده بودند. بعضی هایشان به من می گفتند پدر ولی من نمی خواستم به من وابسته شوند که باز ضربه بخورند . به آن ها می گفتم شما پدر دارید. نمی خواستم بلایی که سر بچه های بهزیستی می آید سر این ها هم بیاید که تا آخر عمر خودشان را وابسته به مکان و شخص خاصی بدانند. می خواستم کانون یک دوره ای از زندگی شان باشد نه مثل انگ بچسبد روی تمام زندگی شان.

وقتی بچه ای فرار می کرد به خودم می گفتم این نشانه ی خوبی است و یعنی این ها محیط را قبول نکرده اند و آزادی را دوست دارند. خبر فرار بعضی بچه ها مرا خوشحال می کرد. بعضی هایشان فرار می کرد چون تعداد سربازها را کم کرده بودیم. میله ها و سیم خاردارها و دوربین ها را برداشته بودیم . طبیعتا امکان فرار راحت تر شده بود. می رفتند و شب نشده برمی گشتند. چون هیجان فرار را دوست داشتند و یا ممکن بود دچار عذاب وجدان می شدند که نکند تبعات فرارشان دامن ما را بگیرد.

فکر می کنم نگاهتان برای مدیریت کانون اصلاح و تربیت ، اصلا شبیه نیست به آن چه دیده ایم و شنیده ایم
ما هدف مان کار کردن روی روان و اندیشه بچه های کانون بود نه حفاظت از آن ها تحت تدابیر شدید امنیتی.یادم هست وقتی تازه رفته بودم ،اصلاح و تربیت جایی داشت به نام زندان کانون که حیاط کوچکی داشت و کسانی که بالاتر از ۳ سال حبس داشتند آنجا نگه داری می شدند.

جای بدی بود طوری که وقتی به اتاق هایشان می رفتند در را از پشت قفل می کردند. ما آنجا را تعطیل کردیم. چون برایم مهم نبود کدام شان چه کاری انجام داده اند برایم این مهم بود که الان در کجا ایستاده اند.

برای این اعتماد سازی ، باید هزینه های سنگینی داده باشید.
نه اتفاقا! اوایل دوشغل از کانون ارتزاق می کردند.یکی شیشه بری بود به نام آقای حصارکی که نزدیک کانون مغازه داشت و دیگری چاه بازکنی بود که مدام توی کانون می گشت. چون بچه ها لباس زیرشان را توی چاه می انداختند تا دردسر درست کنند. من برای حل این مشکل به بچه ها گفتم به شما حقوق می دهم .اگربا این پول ، مسواک و خمیردندان و لباس زیر برای خودتان بخرید می توانید بعد از ۳ ماه ۴-۳ هزار تومان پس انداز داشته باشید. بچه ها چون احساس تعلق می کردند ، یاد گرفتند که دیگر مواظب وسایل شان باشند ما هم هزینه هایمان پایین آمد. با وجود این که کار من غیر قانونی بود چون در تخصیص اعتبارات جایی برای حقوقی در اندازه پول تو جیبی بچه ها در نظر گرفته نشده بود.

چرا در دوران شما، مراودات کانون با سایر نهادها و سازمان ها و آدم ها این همه زیاد شد؟
تا قبل از ورود من به کانون فیلم های مهر مادری و گال را ساخته بودند. بعد که من رفتم فیلم های زیادی در کانون ساخته شد. آقای طالبی آزادی را ساخت.یا آقای فرهادی شهر زیبا را ساخت و فیلم های زیادی که نشان می دهد محیط زندان برای فیم سازان هم جذاب شده بودبهترین.تعامل بین نهادی در کانون برقرار شد. شهرداری به کمک ما آمد. تربیت بدنی آمد . بهزیستی نقش گرفت.

آموزش پرورش و سازمان فنی حرفه ای نقش های خوبی گرفتند و تعامل کانون با سازمان ها بیشتر شد. سعی کردیم سازمان را کوچک کنیم. حتی یک سری خانه هایی را بیرون از سازمان گرفته بودیم به نام خانه من تا بچه ها درگروه های ۵ نفری با هم مستقل زندگی کنند. دلمان می خواست بروند و در جامعه حل شوند.اگر بوی غذا نمی آمد من بچه ها را مورد شماتت ، قرار می دادم چون بوی غذا ،بوی زندگی است. اتاق ها تمیز، کفش ها واکس زده ، ظرف ها شسته و مرتب…این ها آسیب دیده ترین بچه ها بودند. من جلوی رییس قوه قضاییه ، علی را صدا زدم که از بچه های بیرون بود و در یکی از این خانه ها زندگی می کرد. گفتم علی اجازه می دهی بگویم جرم تو چیه؟ این کار یک جور فرهنگ سازی بود تا نوجوانم احساس غرور و شخصیت کند.

وقتی شخصیت ها به کانون می آمدند نگران اتفاقی نمی شدید؟
یک بار رییس جمهور برای بازدید آمد. بچه های کارگاه کاتر به دست ایستاده بودند و با او حرف می زدند. خیلی خطرناک بود ولی ما با مطالعه این کار را کردیم و بچه ها هم جواب اعتماد مرا دادند. وقتی رییس جمهور آمد ما فضا ی زندان را شبیه میدان شوش درست کردیم. بچه ها به شیوه ی تئاتر در نقش بچه های خیابانی دورش ریختند. یکی فال می فروخت یکی دیگر گل می فروخت.

یکی می پرید و شیشه ماشینش را تمیز می کرد.حتی رییس جمهور با بچه ها جلسه گذاشت نه با ما و آقای رییس جمهور گفت این یکی از بهترین دیدارهای من بود. به خاطر همین برخوردها بود که در طول آن مدت هیچکس پشت سرکانون بد نگفت و بد ننوشت.اگر هرچه را برای خودت می خواهی برای جامعه هم بخواهی اسمش توسعه اجتماعی است . یعنی ترجیح منفعت اجتماعی بر منفعت فردی من این را با تمام وجود درک کردم. باید ببینی از هر کاری هدفت چیست. آمده ای مدیریت روزمره ات را بکنی و بروی یا آمده ای بنای کاری را بگذاری که بر پایه اصولی باشد. اگر قرار است ۱۰ تا آجر را بچینم خب درست بچینم.

مدیریت را از نگاه خودتان ، برایمان تعریف کنید.
مدیریت کار سختی نیست به شرطی که خلاق و جستجوگر باشیم. یادم هست سوالاتی از سازمان ملل برای اصلاح کانون اصلاح و تربیت رسیده بود. یک جور کار ارزیابی بود. نوشته بود که آیا سیستمی برای اعتراض دارید؟ به خودم گفتم : چه جالب! پس اعتراض یک سیستم می خواهد. سوال برایم ایجاد شد و من از سوال به یک طرح رسیدم.از کلاس های روانشناسی پرهیز می کردم می گفتم روانشناسی باید در تارو پود یک فرد یا یک سازمان جا بگیرد.آمدم طرحی را اجرا کردم.

خب اوایل غذا را پرسی به بچه ها می دادند. من گفتم شیوه اش را عوض کنند.هرکسی برود و هر چقدر می خواهد برای خودش غذا بکشد. همه اعتراض کردند. حتی خود بچه ها.روزهای اول به تعدادی غذا نرسید. بدون آن که بگویم تعداد غذاها را زیاد کردم. با این وجود روز های اول غذا کم می آمد. خودم هم ته صف می ایستادم. که دست آخر هم به من و ۱۰ نفر دیگر غذا نرسید. ما کنار همان ها نشستیم و نان و پنیر خوردیم. آنجا با تمام وجودشان درک کردند که اگر بیشتر از سهم شان مرغ بردارند دیگری که از جنس خود اوست ناچار است نان و پنیر بخورد.

بعد از چند روز آمار کسانی که غذا به آن ها نرسیده بود ، کمتر شد و به جایی رسیدیم که حتی غذا اضافه هم می آمد. یا مثلا بچه ها زیاد روی دیوار چیز می نوشتند. روی تمام دیوارها پر از جمله های بی ربط بود. من یک دیوار را طراحی کردم و اسمش را گذاشتم سنگ صبور و گفتم هر چه می خواهید روی آن بنویسید . با ذغال با گچ با هر چه دوست دارید. بعد از این طرح دیگر هیچ جمله ای روی دیوارهای دیگر نبود. یادم هست در فرانسه وقتی از این طرح ، برایشان تعریف کردیم ، از ما خواستند که طرح سنگ صبور را به آن ها بدهیم و فرهنگ سازی یعنی همین.می خواهم بگویم ظرفیت های خیلی خوبی وجود دارد که ما از آن ها استفاده نمی کنیم.

ما در یک سازمان کوچک به نام کانون اصلاح و تربیت آن قدر خوب عمل کردیم که تمام مهمان های خارجی قوه قضاییه وسفارتخانه ها برای بازدید به آنجا می آمدند و آنقدر این روال عادی شده بود که اصلا معذب نمی شدیم. خیلی وقت ها شهرداری که از میان بچه ها انتخاب می شد برای گفتگو با آن ها می رفت وما خودمان خیلی درگیرریزه کاری های این دید و بازدیدها نمی کردیم. در واقع تجربه ی این سال ها به من یاد داد که آن نوجوان ها با هر اشتباهی که کرده بودند، پذیرای تغییرند و برای بهتر شدن ، تلاش می کنند.

یعنی معتقدید اشتباه حق مسلم آدم هاست؟
آدم به خاطر نافرمانی اش به زمین آمد و اگر قرار بود فرشته بماند ، مانده بود و این نافرمانی نتیجه انتخاب بود که شاید نتیجه ی آن انتخاب ، آگاهی باشد. همه ی آدم ها اشتباه می کنند و بخشش خوب است .

همان طور که خودمان در زندگی بارها و بارها اشتباه کرده ایم ، این حق را به دیگران هم بدهیم که گاهی اشتباه کنند. جوری نگاه کنیم که همیشه برای رنگ گرفتنه ، فرصت بگیریم. بپذیریم رنگ های مطلق مثل سیاه وسفید قصه اند و خاکستری حقیقت دارد. این طور نباشد که آدم ها را تحت فشار قرار بدهیم تا هیچ رنگی نگیرند جز رنگی که خودمان دوست داریم ببینیم.

حالا که به آن هفت سال نگاه می کنید، چه می بینید؟
از بهترین و دشوارترین زمان هایی بوده که در زندگی ام وجود داشته. خب مسایل عاطفی انسان ها خیلی به آدم فشار وارد می کند. پسری که به جرم خرید مواد برای پدرش زندانی شده بود یا دو خواهری که به دستور پدر شان،در بندرعباس تریاک می خوردند و می بردند کرج تخلیه می کردند و گریه می کرد و التماس می کرد که به پدرم کاری نداشته باشید.مگر می شود سنگ بود و از کنار این اتفاقات ، بی تفاوت گذشت؟

از طرفی وقتی دستاوردهای مان را می دیدم و پیش بینی هایی که کرده بودیم درست از کار درمی آمد، بی نهایت حس رضایتمندی می کردیم. آن هم وقتی همه با تغییر مقاومت می کردند به بار نشستن سماجت ها و تدبیرها خیلی شیرین می شد. زیباتر از این که من با تعدادی از آن بچه ها رفت و آمد دارم . همدیگر را می بینم و با هم به کوه می رویم. سفر می کنیم و این دوستی برایمان با ارزش است؟ حالا که به آن هفت سال نگاه می کنم دلم نمی خواهد این تجربه را با هیچ چیز دیگری در دنیا عوض کنم.

منبع: خبرآنلاین

مطالب مرتبط